تبلیغ
تبلیغات
banner

چشم هایش

چشم هایش تا رهانا تنها مسافر كوپه ي قطار بودم، تا اينكه دختري به همراه دو نفر كه احتمالا والدينش بودند، وارد كوپه شدند. آن ها براي بدرقه دختر آمده بودند و خيلي نگران او بودند. زن مرتب دستورات مختلفي مي داد؛ مثلا اين كه اسبابش را كجا بگذارد، بيرون از پنجره خم نشود و يا با غريبه ها صحبت نكند.بالاخره آن دو نفر خداحافظي كردند و از قطار خارج شدند. من آن موقع كاملا نابينا بودم و چشم هايم تنها در برابر روشنايي و تاريكي حساس بود و نمي توانستم قيافه آن دختر را توصيف كنم، ولي از ... more

    شرکت کنندگان : 1     اولین پست : 1386/6/26     آخرین پست :1386/6/26

دسته های موضوعی
HTML Validator    CSS Validator  All Browser Support
توجه : کلیه موضوعات ناهنجار مطابق با قوانین فیلترینگ مخابرات به صورت هفتگی فیلتر می شوند!
All of pages on this site follows Google's quality guidelines