چشم هایش
تا
رهانا
تنها مسافر كوپه ي قطار بودم، تا اينكه
دختري به همراه دو نفر كه احتمالا
والدينش بودند، وارد كوپه شدند. آن ها
براي بدرقه دختر آمده بودند و خيلي
نگران او بودند. زن مرتب دستورات مختلفي
مي داد؛ مثلا اين كه اسبابش را كجا
بگذارد، بيرون از پنجره خم نشود و يا با
غريبه ها صحبت نكند.بالاخره آن دو نفر
خداحافظي كردند و از قطار خارج شدند. من
آن موقع كاملا نابينا بودم و چشم هايم
تنها در برابر روشنايي و تاريكي حساس
بود و نمي توانستم قيافه آن دختر را
توصيف كنم، ولي از ...
